این وبلاگ حرف دل خودم و عاشقایی هستش که یه روزی یه جایی یه کسی دلشونو شکستن...
by : x-themes
 

در پست اعتراف بحث حماقت شد و سادگی، واسه همین

 

یاد یکی از حماقت های بزرگ زندگیم افتادم

 

و اینکه چطو بدون تفکر یه کاری انجام دادم که خداروشکر عواقب بدی نداشت

 

 

ولی درس عبرتی شد واسم که انقد شجاع نباشم و بدون فکر تصمیمی نگیرم

 

ماجرا برمیگرده به پاییز دو سال پیش وقتی که...

ادامه در ادامه مطلب...

 


†ɢα'§ : یه داستان واقعی
ℭoη†iηuê
سه شنبه 8 مهر1393 11:48 |- ستاره کوچولو -|

کوکو سبزیای مامانم فوق العاده س

 

واسه همین نتونستم ازش بگذرمو عکسشو نذارم

 

فقط امیدوارم گرسنه نباشین

 

وگرنه که برم بگم عمه م بیادش

 

خخخخ

 

 

 


†ɢα'§ : خوردنی
دوشنبه 7 مهر1393 20:22 |- ستاره کوچولو -|

داشتم به دوران کارشناسیم فکر میکردم که

 

یاد یه خاطره افتادم

 

ترم آخر و در واقع ترم 7 بودیم که

 

کل بچه های اتاقمون داشتن بکش واسه ارشد میخوندن

 

منم اون موقعها ازین بچه مثبت خرخونا بودم که

 

اهل هیچ گونه خلافی نبود

 

( البته الانم هستما اما دیگه به پاکی اون روزا نیستمو

 

کمی شیطنت به روحم اضافه شده )

 

خلاصه یه شب....

 

ادامه در ادامه مطلب...


†ɢα'§ : یه اعتراف
ℭoη†iηuê
یکشنبه 6 مهر1393 20:0 |- ستاره کوچولو -|

 

 

شخصیت شناسی از روی رنگ گوشی موبایل

 

 

بگین رنگ گوشیتون چیه تا شخصیتتون مشخص بشه

 

چون هرکس با سلیقه خودش رنگ گوشیشو انتخاب کرده!

 

 گوشی قدیمی من صورتیه جدیده سفیده

پس برید به ادامه مطلب...


ℭoη†iηuê
یکشنبه 6 مهر1393 10:45 |- ستاره کوچولو -|

 

بغض های شبانه ام را حس کن

 

که چقدر بوی دلتنگیت را می دهد

 
 

همه میگویند میخواهی بروی

 

آنهم فرسنگ ها دور ازینجا

 

چگونه تاب بیاورم دوریت را؟

 

 بنگر که چگونه از نبودنت بیتاب گشته م

 

دلتنگ، تنها و

 

دیوانه گشته م

 

بگو کجای زندگی من بودی که همچون باد پاییزی به سرنوشتم خزیدی و

 

این چنین خزان نبودنت پژمرده م ساخته

 

برگ های زرد شده دلم را چه کنم؟

 

اگر تمامش را در دفتر خاطرات قلبم به یادگار بگذارم ،

 

آیا بر خواهی گشت؟

 


بگو بی تو با این دل تنگم چه کنم؟

 

 

 


†ɢα'§ : حرف های رفتنی, بدون تو میمرم
شنبه 5 مهر1393 14:58 |- ستاره کوچولو -|

 

زن ها ،

زخــــم هایـشان   را

لاک   می زنند...!


†ɢα'§ : حرف های عاشقانه, سنگین, دلخوری
جمعه 4 مهر1393 22:13 |- ستاره کوچولو -|

هوای پاییزی برای عکس های خانوادگی،هوایی بسیار ایده آل است.

 

معمولا زمین خشک است و

 

خورشید، همچنان گرمابخش.

 

بهترین زمان برای عکس های خانوادگی پاییزی، ساعات اولیه صبح

 

و لحظاتی پیش از غروب خورشید است.

 

حال برای عکس های خانوادگی پاییزی چه لباسی بپوشیم؟

ادامه مطلب....

 

 


†ɢα'§ : پاییز فصل عشاق, یادگاری های خانوادگی پاییزی
ℭoη†iηuê
پنجشنبه 3 مهر1393 11:34 |- ستاره کوچولو -|

به کلینیک خدا رفتم تا

 

چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،

 

فهمیدم که بیمارم ...


 

ادامه در ادامه مطلب...


†ɢα'§ : خدا درمان هر دردی است, بیماری روح من
ℭoη†iηuê
چهارشنبه 2 مهر1393 18:33 |- ستاره کوچولو -|

 تازه نوشت: آهنگ وبمو گوش بدین نایسه

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت، تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

 هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو، با یاد تو، با عکسهای تو،

 با مهری که از تو در دلم جا مانده

 زنده خواهم ماند...

 تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت

 که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است

 وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی

 که میرزد از چشمانم،اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،

 شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ،

 شوق دلتنگی و انتظار را میدهد...

  این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

 

 

 

سه شنبه 1 مهر1393 20:13 |- ستاره کوچولو -|

 

 

امروز باورم شد که تو خسته تر از آن بودی که بفهمی دوست داشتنم را

 

از من که گذشت اما هرجا که هستی “خسته نباشی

 

 

چرا ناراحتی ؟

 

تو که کاری نکردی !؟

 

فقط یک کبریت روشن کردی و رفتی

 

من بی جنبه بودم ، سوختم!

 

 

 

بی معرفت نیستم

 

ولی مزاحم آدمی که مشغول فراموش کردنه منه نمیشم

 

حتی اگه روزی هزار بار تو خودم بشکنم !

 


†ɢα'§ : متن های سنگین و 8 ریشتری
سه شنبه 1 مهر1393 11:42 |- ستاره کوچولو -|

 

فردا اول مهره و من مثه تمام اول مهرهام استرس روز اول مدرسه رو در وجودم دارم حس میکنم

حتی بعد از گذشت چن سال از دوران مدرسه بازهم روز اول مهر یاد این شعر میفتم که میگه

باز آمد بوی ماه مدرسه،  بوی شادی های راه مدرسه...

حتی وقتیم دانشجو شدم بازم روز اول مهر حس همون بچه دبستانیو داشتم که

از استرس و نگرانی دوری از مامانش دچار دلهره و بغض شده...

چن روز پیش واسه کارای فارغ التحصیلی و تسویه حساب به دانشگاه رفتم

دو هفته قبلم یه سری دیگه رفته بودم ولی ازونجا که کارای اداری و بروکراسی تو کشور با پیچیدگی

همراهه و مسئولین گرامی یه روز هستن 6 روز نیستن در دو مرحله کارا به انجام رسید که

هنو خان آخرش مونده ولی خب دیگه به امید خدا تموم شد و راحت شدم

اونم اگه مسئول دبیرخانه هوامو نداشت و ریز نمراتم که به صورت محرمانه واسه آموزش کل و قسمت

تحصیلات تکیملی فرستاده میشه رو خودم قاچاقی و با هزار تا  خواهش و درخواست به قسمت مذبور

نمیبردم ، حالا حالا ها کار داشت

ازون طرفم مدیر گروهم همش میگفت شیرینیت کجاستو نری دیگه نیای اینجاها و

به زور دانش آموختگیمو امضا زد ، چون ارادت خاصی به من داره و همیشه میگه

ما شما رو خیلی دوس داشتیماا (زن و بچه داره ها فکر بد نکنین..)

دیگه با هر جون کندنی شد از صب تا ساعت 2 ظهر کارامو انجام دادم. این بین

دم آموزش برنامه کلاس ها رو زده بودن و ورودی های جدید که معلومه حسابی ترسیده بودن بابت

شروع کلاسا داشتن برنامه مینوشتنو مدام شماره کلاس ها رو میپرسیدن وقتی اونا رودیدم یه لحظه

یاد ترم اول کارشناسی خودم افتادم که با چه تنفری سر کلاسا حاضر شدم چون از رشته ای که قبول

شده بودم هیچ راضی نبودم و همش تو فکر تکمیل ظرفیتو انتخاب یه رشته دیگه بودم که انگار قسمت

شد که یه دلیلی بشه انگیزه واسه ادامه  و من که دوس نداشتم رشتمو حتی ارشدشم بگیرم!

یکی از ورودی ها داشت میپرسید کلاس اصول حسابداری 1 کجاست منم برگشتم گفتم

واااای ترم اولی  تو؟ خیلی جالبه واسم چون من ارشد این رشته رو هم گرفتم هیچ دانشی بهم اضافه نشد!!

تو که هنوز اول راهی. گفتم راه طولانی در پیش داری. دختره م یه لبخند زده و هیچی نگفت دیگه

ولی خدایی یه لحظه خودمو دوستامو با این ورودی های جدید مقایسه کردم از هیچ نظری قابل قیاس

نبودن چه از نظر شخصیتی چه هوشی و چه ظاهر و .... اصن شک کردم اینا با این هوششون چطو

روزانه قبول شدن!! هرچند تو اخبار بیست و سی که نشون داد یه نفر کنکورشو سفید زده بود اون

وقت رتبه ش 16 هزار شده بود و روزانه م قبول شده بود

در کل فردا رو به همه ورودی های جدید، سال بالایی ها، دبیرستانیا و بچه مدرسه ایا تبریک میگم

با آرزوی موفقیت واسه همه دوستان


†ɢα'§ : اول مهر, خاطرات کودکی, حس شروع دوباره
دوشنبه 31 شهریور1393 18:0 |- ستاره کوچولو -|

خیلی وقته که به حمت خدا دقیق پی بردم

خیلی دقیق

دیگه وقتی شبا میخوام با خدا درد دل کنم نمیگم چرا اینطوری شد

نمیگم چرا هر کیو که دوس داشتم ازم گرفتی

چون روز به روز بیشتر به این موضوع پی میبرم که

همه کسایی که قبلا تو زندگیم بودن و یه حسی بهشون داشتم

هیچ کدوم مناسب من نبودن

نه از لحاظ موقیعتو اینا . نه

از لحاظ باطن ، روح و طینت

نمیگم من خیلی خوبم ولی هرکی از خودش یه شناختی داره

من هیچ وقت ذاتم بد نبوده

هیچ وقت بد کسیو نخواستم

یا حتی کسایی که بهم خیلی بدی کردنو نفرین نکردم که بدبخت بشن

شاید وقتی ناراحت بودم یه چیزی گفتم ولی بعدش فورا گفتم خدایا جدی نگیر حرفمو

ولی حس میکنم زندگیم افتاده رو یه دور روتین

یه سری اتفاقا باز داره تکرار میشه

و من اینو نمیخوام

خدایا من این تکرارو نمیخوام

خودت میدونی منظورم چیه پس کمکم کن

تنهام نذار خدا جونم


†ɢα'§ : خدایا کمکم کن, تنهایی من, یه حس آشنا
یکشنبه 30 شهریور1393 22:5 |- ستاره کوچولو -|

 

ومن ،


صاحب آرزویی شدم


که سبزیِ تعبیرش


برای کس دیگری بود

شنبه 29 شهریور1393 20:26 |- ستاره کوچولو -|

با درودی به خانه می آیی

 

و با بدرودی خانه را ترک می گویی.

 

ای سازنده!

 

لحظه ی عمر من

 

به جز فاصله ی میان این درود و بدرود نیست…

 


†ɢα'§ : خدافظی, جملات عاشقانه, فاصله
پنجشنبه 27 شهریور1393 10:12 |- ستاره کوچولو -|

4 روز پیش برادر زاده خوشکلم به دنیا اومد

 

یه نی نی کوچولو به نام محمد طه

 

عمه قربونش بره

 

عکساشو گذاشتم ببینین چه خوردنیه

 

تازه نوشت:

اینم عکس بچگیای خودم البته کیفیتش خوب نیس


†ɢα'§ : نی نی خوردنی, ی امید تازه واسه زندگی
سه شنبه 25 شهریور1393 13:23 |- ستاره کوچولو -|

میگن جدیدا دهه هشتادیا دارن ازدواج میکنن

 

دهه هفتادیا دارن بچه دار میشن

 

دهه شصتیا هنوز که هنوزه

 

دارن دنبال نیمه گور به گور شدشون میگردن

 

واقعا بیچاره دهه شصتیا

 

از بس بهمون گفتن نسل سوخته ،

 

نیمه گور به گور شدمون خودشو آتیش زد دود شد رفت هوا...

 

چن تا نوستالژی واسه دهه شصتیا:

 

دهه شصت یعنی این جمله : پاهای پرتوان ، برسید به داد این ناتوان !

 

برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم میبردیم سر کلاس پز میدادیم !

 

نوستالژی به فنا دهنده یعنی این جمله :

 

بی سرو صدا وسایلتونو جمع کنید با صف بیاید برید تو حیاط ، معلمتون نیومده !!!

 

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم

 

معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد

 

 شما یادتون نمیاد، ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد


†ɢα'§ : دهه شصتیا, نسل سوخته, یادش بخیر کودکی
دوشنبه 24 شهریور1393 22:50 |- ستاره کوچولو -|

چن تا جوک باحاله

 

بقول پدرام همون رمز قبلیه س...


†ɢα'§ : خنده, حال میکنی
ℭoη†iηuê
یکشنبه 23 شهریور1393 17:24 |- ستاره کوچولو -|

تو را نمیدانم....



ولی من حرف آخرم را با بغض خوردم


†ɢα'§ : حرف های عاشقانه, تنهایی من
شنبه 22 شهریور1393 17:58 |- ستاره کوچولو -|

تازه نوشت:

عکسای آبیدر رو تو چن پست پایین تر گذاشتم مشاهده فرمایید

 

دنیا انقدر هم بد نیست,گاهی یک نفر


با نفس هایش


با نگاهش


با کلامش


با وجودش


با بودنش


بهشتی می سازد از این دنیا برایت که

 

دیگر بدون او,بهشت واقعی را هم نمی خواهی!!!


†ɢα'§ : حرف های عاشقانه, بودن او
پنجشنبه 20 شهریور1393 10:49 |- ستاره کوچولو -|

ته دیگ " عشق اول " را

 

هر چقدر که بسابی

 

چه با اسکاج دوست داشتن های بعدی

 

چه با سیم ظرف شویی عاشق شدن های بعدی

 

از " دلت " پاک نمیشود

 

حالا تو هی بساب

 

و از صدای ناهنجارش

 

سر درد بگیر!!

 


†ɢα'§ : عشق اول, دوس داشتن, عاشقانه های دختر و پسر
سه شنبه 18 شهریور1393 21:32 |- ستاره کوچولو -|

 

 

"بین زن و مرد نمیشه قدرت تحمل رو مقایسه کرد"

 

واسه فهم این جمله ادامه مطلب رو بخونین

البته چون متنش یه کم 18+ هستش

فقط با جنبه هاش بگن تا رمزو به وبلاگشون بفرستم


†ɢα'§ : زن و مرد
ℭoη†iηuê
سه شنبه 18 شهریور1393 14:17 |- ستاره کوچولو -|

سلام به دوستای گل خودم

ببخشید من یه مدت نبودم

اندکی سرمون شلوغ بود

از طرفی یه سفر کوتاه به استان همجوارمون زدیم

بقول خود سنندجیا سنه!

هم سیاحتی بود هم زیارتی هم کاری

جاتون خالی خوش گذشت خیلی

از پارک جنگلی آبیدرم عکس گرفتم میذارم حالا

ممنون که به یادم بودین

اینم از عکسای آبیدر

اینم نمایی از شهر سنندج

 


†ɢα'§ : بازگشت دوباره به خانه
سه شنبه 18 شهریور1393 12:5 |- ستاره کوچولو -|

 

 

قضاوت همیشه آسانست ، اما

 


حقیقت در پشت زبان وقایع نهفته است



چگونگی و کیفیت افراد ، وقایع و یا سخنان دیگران به تفسیر ی است که

 

ما ، از آنها می کنیم ، و چه بسا که حقیقت ، غیر ازتفسیر ماست

 

واسه درک این مطلب داستان لیلی و مجنون رو در ادامه مطلب بخونین

 

 

 


ℭoη†iηuê
چهارشنبه 12 شهریور1393 11:24 |- ستاره کوچولو -|

 

1.جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:

 

آخرش كبدمون از كار می افته،

 

چرا باید هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوریم و

 

حتی یك بار هم یك ناهار درست و حسابی نداشته باشیم؟!،

 

خروس سرش را پایین انداخت،

 

در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت،

 

آنها فردا ناهار مرغ داشتند...

 

2.پروانه در میان گل ها بود و او محو زیبای اش شده بود،

 

ناگهان مشتی بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداری!»

 

3.دماغش را عمل كرد، حالا به جای اون دماغ گنده یه دماغ كوچولوی سربالا داشت،

 

دو روز بعد از گرسنگی مرد،

 

مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحی بینی مخصوص آدماست

 

نه فیل ها!

 


†ɢα'§ : داستانک زیباو پند آموز
سه شنبه 11 شهریور1393 19:22 |- ستاره کوچولو -|

هرگز از دوری این راه مگو

 

و از این فاصله ها که میان من و توست

 

و هرگاه که دلت تنگ من است

 

بهترین شعر مرا قاب بکن

 

به نگاهت بگذار!

 

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد

 

و بداند که دل من با توست

 

و همین نزدیکی ست

 


†ɢα'§ : جملات احساسی, دوری, دل دیونه من با توست
دوشنبه 10 شهریور1393 15:58 |- ستاره کوچولو -|

یکشنبه 9 شهریور1393 17:47 |- ستاره کوچولو -|

 

می ترسم از دوست داشتنت

از دوست داشته شدنم بیشتر

و از دوست داشته شدنت ترسانتر

می خواهم از دور بخواهمت

که مبادا زمانه بگیرد تو را از من

و تاریخ قلبم تکرار گردد

می ترسم از دوست داشتنت

که خدا هم با تو باشد و بگوید:

سهم من نیستی

حتی میخواهم بگویم ازت متنفرم

اما تو هیچ گاه باور نکن....


†ɢα'§ : عشق, جملات عاشقانه, دوست داشتن تو
شنبه 8 شهریور1393 10:55 |- ستاره کوچولو -|

دلـــــت را جــــــــــــایی ...
 
حـــــــــوالی خـــــــــــدا ...
 
چـهــــــــار میخ کــــــن کــه بـــا رفتن این و آن
 
نـــــــرود !!...

†ɢα'§ : جملات عاشقانه, حوالی خدا, دل من جایش فقط خداست
پنجشنبه 6 شهریور1393 18:58 |- ستاره کوچولو -|

تازه نوشت: اول از همه روز دخی های خوشگلو ناز مبارکککک

بترکه چشم حسود هرچی پسرههه

عاشق این دختر بچه م کل عکساشو دارم

 

تقریبا یه سال یا بیشتر میشه که

 

بیننده پر و پا قرص انیمیشن زیبا و دیدنی و خلاقانه و بسیار آموزنده

 

باب اسفنجی(کوچولوی دندون خرگوشی)

 

هستیم

جوری که من به شخصه هر وقت همبرگر خرچنگی رو میبینم ک

 

انقد واسش تبلیغ میکنن دهنم آب میفته

 

واسه همین چن شب پیش که مامان به دستور من فلافل درس میکرد واسمون

 

یه خلاقیت به سرم زد و اونم

 

فلافل خرچنگیه

 

حیف نون باگت نداشتیم وگرنه خود خود خودش میشد

 

تازهههه یه چیز دیگه م هس...

 

تاحالا بادمجون سفید دیدین تو عمرتون؟ من که خودم بار اولمه همچین چیزی دیدم

 

شمام اگه ندیدین در اینجا مشاهده بفرمایید

 

چن تا عکس واسه روز دختر گذاشتم ادامه مطالب دوس داشتین ببینین(نوشته continue)


†ɢα'§ : روز دخی, باب اسفنجی, بادمجون سفید نه بم
ℭoη†iηuê
چهارشنبه 5 شهریور1393 17:34 |- ستاره کوچولو -|

 

جنس نیستم
تا برای خریدم به مغازه بروی
زیر خاکی ام
کشفم کن
.
بام نیستم
تا برای هواخوری به سراغم بیایی
آسمانم
پرواز را بیاموز
.
ساحل نیستم
تا روی ماسه هایش آفتاب بگیری
دریام
دل به دریا بزن
.
روزنامه نیستم
که بخوانی و روی نیمکتی جا بگذاری
کتابم
من را زندگی کن
.
سیگارنیستم
که بکشی و تمامم کنی
اکسیژنم
من را نفس بکش
.
حوا نیستم
تا از بهشت بیرون ات کنم
زنم
اگر می توانی مرد باش
مرد
..

 

سه شنبه 4 شهریور1393 11:59 |- ستاره کوچولو -|

ϰ-†нêmê§