نه قدرت آرام کردنش را دارم !!!
 
نه زبان محکوم کردنش را ...!!!
 
تنها به پایش می نشینم و سکوت میکنم ...
 
تا شاید باور کند که من همه ی تلاشم را کردم ...
 
همه ی تلاشم را ...!!!
 
که به اینجا نرسد ...
 
که اینچنین درد نبودنت را به دوش نکشد ...!!!
 
تا شاید باور کند که دیگر راهی نبود ...
 
تو می خواستی بروی ...
 
و من نا گزیر ...
 
من سکوت می کنم و نگاهش می کنم و دلم...
 
دلم مقابل دیدگانم جان می کند ...!!!
 
و من چشمانم را می بندم ...
 
داغ سنگینی است عزاداری برای روحت....برای دلت....
 
هوایت که به دل می نشیند ...
 
غربت دنیایم را میگیرد ...
 
نه پای رفتن می ماند و نه نای ماندن ..
 
تا کجا ؟
 
تا کجا ادامه دهم ،تا قصه عادت خوانده شود؟
 
تو خوشبختی را چه معنا کردی ،که شبیه این روزهای من شد؟؟؟
 
این همان وعده ایست که میدادی؟؟؟
 
من بدبختی بودنت را با تمام خوشبختی درد آور این روزها لحظه ای عوض نمی کردم
 
فقط ای کاش....ای کاش جایی هم برای انتخاب من گذاشته بودی....